نوشته های عاشقانه
مــــــــــــرام عـــــــــــشـــــق هـــمــیـــنه
![]()
![]()

![]()
(سفر)
![]()
فرصتی نیست که من
![]()
لحظه ائی بنشینم..........
به عزای غم بس تازه خویش ؟!
![]()
همه امیدمن این است که هرتازه غمی
به غمی کهنه بدل می گردد........
همچو داغی که مرا فرصت تاثیر نداد
![]()
وگذر کرد زاندیشه بی ریشه من
![]()

![]()
همچو کاهی در-رود
![]()
دست بردامن هرسنگ که می آویزم
موج با خشم مرا می راند
آب درگوش من آهنگ سفر می خواند
...........................................؟!
اندرآن وسعت بی حدوحصار
ناچار...........؟!
میروم سرگردان -
مقصدم دریا نیست
سفرم زیبا نیست
مبدإم پیدانیست
......درمیان همه این چون وچراگم شده ام

![]()
(کوچه خاطره ها)
![]()
یک شب پاییزی
![]()
کوچه خاطره ها
عطرگلهای بهاری را داشت
وشکست تن خشکیده برگ
زیر پاهای شتاب آلودم
![]()
نغمه شادقناری را داشت
![]()

ما-در-آن کوچه تنگ
دستها داده بهم
به پراکندگی ابر نگاه میکردیم
وبه سکوت شب تار
تهنیت می گفتیم....................؟!
![]()
| Design By : Night Skin |


